::Massoud Atai Website :: Persisch und Deutsch::  

 


 

   

     
 يادداشت زير برف پاك كن!

 
از مجموعه داستان "بر بالهاى خيال"
پنج صبح است، اما هنوز آشفته حال و پريشان خاطر روي تخت خوابم از اين پهلو به آن پهلو ميغلتم و به شش ساعت وحشتناكي كه بر من گذشت فكر ميكنم.
اگر يكي از ماههاي گرم تابستان بود، در سحرگاه امروز روشنايي از پس پرده كركره پنجره، به شكل خطوط بريده به داخل ميتابيد و پرندگان با صداي بلند چه چه ميزدند؛ و يا براي مثال اگر فردا به جاي پنجشنبه، روز تعطيلى يكشنبه بود، مى توانستم تا لنگ ظهر بخوابم، و اصولا اگر من در چهارشنبه شب اين هفته به دوسلدورف نميرفتم و در خانه ميماندم، حادثه اي كه ميخواهم در اينجا تعريف كنم، برايم اتفاق نميافتاد. ولي، به قول معروف "اگر را كاشتند و سبز نشد!"
عيالم حق دارد مرا "خداي اگر" بنامد. من اغلب اين قيد شرطي سحرآميز را كه ويرانگر توهمات و خيالهاي خوش است به كار ميبرم: اگر از بچگي ويلن زدن ياد گرفته بودم به آرزويم ميرسيدم و اكنون يك ويولونيست برجسته بودم. اگر پدرم كار هنري را بيهوده و مسخره نميدانست، من اكنون يك نويسنده موفق بودم. اگر براي تحصيل به آلمان نميآمدم و به ايتاليا ميرفتم، اكنون به جاي آلماني به زبان ايتاليايي صحبت ميكردم كه به نظرم بسيار زيباتر از زبان آلماني است. اگر پزشكي نميخواندم و در رشته حقوق تحصيل ميكردم، اكنون وكيل دادگستري يا مشاور مالياتي بودم. اگر براي مثال بنگاه معاملات ملكي باز ميكردم، و يا دست كم سمسار و دلال فرش ميشدم، اكنون ميتوانستم با سر فارغ ـ بدون غم نان و دلواپسي از آينده ـ در خانه لم بدهم و از باقي زندگانيم لذت ببرم. اگر فقط يك بار در يك قمار برد كلاني نصيبم ميشد، اكنون ميتوانستم اشعار و داستانهايم را به گونه اي ارزشمند و آبرومندانه منتشر كنم و تصنيف هايم را با بزرگترين اركسترها و مشهورترين خواننده ها به اجرا درآورم!
اگر، اگر و هزار بار ديگر اگر!
زنم حق دارد. من "خداي اگر" هستم! امشب هم اين اگر و اماها ديگر به كارم نميآيد. حدود شش صبح است و خواب هنوز به چشمانم نيامده است. دردي سخت هم در معده ام پيچيده است. انگار يكى چاقو در دلم فرو ميكند. شايد بهتر بود ساعتي قبل يك قرص خواب ميخوردم. نخواستم چنين كنم. براي اين كه هرگاه قرص خواب ميخورم تا سه روز بعد منگ هستم. از اين گذشته ميل شديدي به خودآزاري دارم و دوست دارم به خاطر بدبختي خود ساخته ام مكافات پس بدهم و رنج بكشم. آخ، كاش همه اينها يك كابوس بود و ميتوانستم زمان را دوازده ساعت به عقب بازگردانم . . .

همه چيز مثل هميشه شروع شد. وقتي حوالي شش و نيم بعدازظهر به كونيگزآلي Koenigsallee دوسلدورف رسيدم، سه بار سراسر بلوار را در جستجوي يك جاي خالي براي پاك كردن اتومبيلم رفتم و برگشتم تا بالاخره توانستم درست جلو قهوه خانه جاي كوچكي پيدا كنم و اتومبيلم را با مخافت در آنجا پارك كنم. در آن لحظه به محفل شبانه شاد و مردانه اي اميد داشتم. داخل كافه گرم و دلچسب بود. تعدادي از ميهمانان با صداي بلند و برخي ديگر به آرامي مشغول گپ و گفت بودند. خنده هاي بي پروا و شادمانه بعضي از زنها كه با موزيك آرام و تيك تيك دستگاههاي فاكس به هم ميآميخت، فضايي روشنفكرانه به وجود ميآورد. گروه ايراني كه حدود دوازده نفر بودند تنگ هم در زاويه اي كوچك، دور از ديگران جاي گرفته بودند. پيشترها، اغلب بين هموطنان اختلاف و مشاجره بود. حتي گاهي بر اثر پافشاري روي علايق و عقايدشان، كارشان به كتك كاري هم ميكشيد.
استكاني چاي سفارش دادم و به بحث داغي كه بر سر جنگ داخلي يوگسلاوي و بحران فلسطين ميان آنها در گرفته بود گوش ميدادم. وحشيانه با هم بحث ميكردند. هيچكس حرف ديگري را نميپذيرفت. هر كس فقط خود را محق ميدانست و ديگري را بي اطلاع ميناميد و عقيده خود را تنها عقيده درست ميپنداشت. ساعتي بعد، از اين همه حماقت و خود محوربيني به تنگ آمدم و به بهانه اي پاتوق را ترك كردم تا هوايي تازه كنم وقتي از كنار اتومبيلم رد ميشدم، ورقه اي زير برف پاك كن سمت چپ نظرم را جلب كرد. فكر كردم حتما به علت پارك نابه جا، پليس برگ جريمه به شيشه چسبانده است. با ناراحتي ورقه را برداشتم. زير تير چراغ رفتم و خواندم: "چهارشنبه هر هفته چشم ما به چشم هم ميافتد و كسي پيشقدم نميشود سر صحبت را باز كند. امشب بايد بر اين چيره شويم. تو را از نزديك نميشناسم، اما ميدانم مرد روياهاي من هستي! نيمه شب امشب در خانه ام در كوچه فيشر شماره17، طبقه ششم، سمت چپ منتظرت هستم امضاء آ. و".
ابتدا فكر كردم كسي خواسته سر به سرم بگذارد. عينكم را به چشم زدم و دوباره يادداشت را با دقت خواندم. مدتي به دستخط نگاه كردم. با اين حال به نظرم آشنا نيامد. پيشنهاد زن به نظر جدي ميآمد. به علامت اين كه پيام را دريافت كرده ام، قلبي بر پشت ورقه كشيدم و دوباره آن را زير تيغه برف پاك كن گذاشتم. در "N.T. " بين دوستانم بحث چنان بالا گرفته بود كه آنها متوجه بازگشت من نشدند. اتفاقا خيلي هم بد نبود. چون اولا ميتوانستم از مشاجره خسته كننده آنها بركنار باشم و دوما ميتوانستم بي دردسر به راز هيجان انگيز آن يادداشت دلمشغول باشم.
از لابلاي آدمها راهي باز كردم به سمت دستشويي كه در قسمت انتهايي زيرزمين كافه بود. آب خنكي به صورتم زدم و به سر انگشتان مرطوب موهايم را خار كردم. قبل از آن كه به بالا برگردم، با غرور و رضايت به تصويرم در آينه نگاهي انداختم. غريزه ام به من ميگفت زني كه آن يادداشت را نوشته بود اكنون در رستوران به سر ميبرد. تصميم گرفتم پيدايش كنم و سر صحبت را با او باز كنم. اما اين كار در آن نور كمرنگ، و در ميان آن همه آدمهاي جورواجور با لباسهاي رنگارنگ و در ميان آن همه زنان خوش بر و رو ساده نبود. با اين حال خوشبين بودم. مگر او از تلاقي تقريبا هميشگي چشمان ما سخن نگفته بود؟ پس حتما يكديگر را ديده بوديم و از اين نظر با هم بيگانه نبوديم.
در قسمت ديگري از كافه، جلو بار، بر مشتري ها بيشتر مسلط بودم. آنجا، روي صندلي بلندي نشستم و توي نخ مشتريان زن رفتم. آنسوتر، درست در برابرم، زن جذابي نشسته بود با موهاي كوتاه طلايي و گوشواره هايي بزرگ كه به شكل فيل بود. بر گردنش زنجيري نقره اي آويخته بود كه ماري را به نمايش ميگذاشت. مار، زبان سرخش را بيرون آورده و به بالا نگاه ميكرد و چنين به نظر ميرسيد كه هر لحظه ممكن است گردن و غبغب زن را نيش بزند. زن حدودا سي ساله بود و چشماني بزرگ و آبي رنگ و لبهاي هوس انگيز و بوسه خواه داشت. او بلوزي قرمز و چسبان با دكولته اي هوس انگيز به تن داشت. به گونه اي كه ميتوانست تخيل مردها را به پرواز درآورد. هر چه دقيق تر و طولاني تر به او خيره شدم، بيشتر به اين نتيجه ميرسيدم كه "خودش است! خود خودش!" فقط زني با اين زيبايي خيره كننده ميتوانست توجه مرا جلب كند. زني كه در شبهاي پيشين ديده بودمش و با اين حال جرات نداشتم سر صحبت را با او باز كنم.
همچنان كه به او خيره شده بودم، در افكار دور و درازي غرق شدم و به بخت خود در رابطه با زنها انديشيدم: نگرانيم از اين كه در سنين پنجاه سالگي ديگر در نزد زن جوان و زيبا شانسي نداشته باشم، حرف مفتي بيش نيست. موهاي پرپشتم كه هر روز خاكستري تر ميشود، هنوز هم از يك كله طاس بهتر است. به غير از يكي دو دندان، خوشبختانه بقيه دندانهايم سرجايشان هستند. فقط چين هاي عميق صورتم اندكي موجب نگراني است كه آن هم نشان از جاافتادگي و تجربه من دارد و بسياري از زنها آن را ميپسندند. شايد بهتر بود چند سانتي متري قدم بلندتر باشم. ولي اين كه گناه من نيست. در سن و سال من هر كسي سه چهار سانتي متر كوتاهتر ميشد. كمي چربي در بعضي از قسمتهاي بدنم جمع شده است كه آن هم تقصير خودم است. آخر هيچوقت در زندگي ورزش نكرده ام.
چنان در افكارم غرق بودم كه متوجه خشم و غضب آن زن موطلايي نشدم و وقتي به خودم آمدم كه سرم داد زد؛ "واسه چي اينطوري به من زل زدين؟ مگه تا حالا زن نديدين؟ توي اين دور و زمونه، آدم حتي نميتونه با خيال راحت يه فنجون قهوه بخوره بدون اين كه از دست آدمهاي وقيحي مثل شما در عذاب نباشه!" براي چند ثانيه دور و بر ما را سكوت فرا گرفت. بعد پچ پچ ها شروع شد و جماعت نگاههاي شماتت باري به من انداخت. احساس كردم به نوبت سرخ و سفيد ميشوم. آرزو داشتم كه حتي دشمنانم هم در چنين موقعيت رقت باري قرار نگيرند. كم مانده بود از خجالت آب بشوم و در زمين فرو بروم. خوشبختانه هموطنان در اتاق بغلي بودند و سر از موضوع درنياوردند. مطمئنم اگر متوجه ميشدند، با خوشحالي شروع ميكردند به داستان بافي و يك كلاغ چهل كلاغ كردن و براي ديدار چهارشنبه بعدشان در پاتوق، موضوعي براي وراجي مييافتند. زيربار نگاه ملامت بار مشتري ها پول چايم را پرداختم و همچنان كه مرد ايتاليايي پشت بار، پشت سرم با كنايه ميخواند "سرتو بالا كن خوشگله، منو نگا كن خوشگله!" بار را ترك كردم. دوباره به دستشويي رفتم و آب خنكي به صورتم زدم و دستي به سر و رويم كشيدم. به نظرم آمد در يك ساعتي كه در اينجا بوده ام، موهايم سفيدتر و چين هاي صورتم عميق تر شده و خودم نيز بگويي نگويي چند سانتي متري آب رفته ام. سايه يك حالت ماليخوليايي روي روح و روانم پهن ميشد. با اين همه، فكر كردن به زن جواني كه در نيمه شب در كوچه فيشر پلاك 17 منتظر من است، از نو بارقه اميدي در دلم تاباند. قوتي به دست و پايم آمد. از پله ها بالا رفتم و بار را پشت سر گذاشتم و نگاه تحقيرآميزي به زن مو طلايي انداختم كه در ميز بغلي براي خودش نشمه نكره نفرت انگيزي پيدا كرده بود و به سمت ديگر بيسترو رفتم. كنار ميز بلندي ايستادم و براي خودم يك فنجان كاپوچينو سفارش دادم. در اشتياق پيدا كردن چهره آن يار نازنين، چهره هاي زنانه بسياري در نظرم آشنا آمد. بعضي از آنها مرا با نگاهي خواهان و مهربان ورانداز ميكردند. ولي به خاطر بلاي وحشتناكي كه چند دقيقه پيش بر سرم آمده بود، با احتياط بيشتري به زنان ديگري كه در رستوران بودند نظر انداختم. در اين لحظه ناگهان در قهوه خانه باز شد و زن جواني مانند يك فرشته داخل شد. در اين لحظه دانستم كه برخلاف اعتقاد رايج، فرشته ها الزاما موطلايي و چشم آبي نيستند، بلكه موهاي سياه مجعد و چشمان قهوه اي محشري دارند. زن جواني كه وارد شد چنين خصوصياتي داشت. پالتو و شالش را به رخت آويز آويخت و مستقيم به طرف من آمد. با لباس سفيدي كه به تن داشت و ميخك سرخي كه بر گيسوانش نشانده بود بيشتر به يك موجود افسانه اي شبيه بود تا به آدميزاد. سه قدم مانده به من توقف كوتاهي كرد و با شادي غافلگيركننده اي آغوش دعوت كننده اش را بر من گشود. در آن لحظه همه چيز مانند يك خواب زيبا بود. من هم آغوشم را گشودم تا اين موجود اثيري را پذيرا شوم. ولي بازوانم در هوا معلق ماندند و فرشته از كنار من رد شد. جا خورده بودم. از تعجب دهانم نيمه باز مانده بود. برگشتم و ديدم كه چگونه زن رويايي من به سينه مردي كه پشت سر من نشسته بود چسبيد و او را در آغوش كشيد. ناگهان روياي دل انگيزم به كابوسي بدل شد. از چپ و راست تمسخر آشكار و پنهان اطرافيان به سويم سرازير شد. هنوز هم بازوهايم مانند دستهاي يك آدم ماشيني، بيهوده در هوا خشكيده بود. براي سرپوش گذاشتن به اين دماغ سوختگي وانمود كردم قولنجم را ميشكنم. دستهايم را پشت كمرم گذاشتم و كمي كج و راست شدم و بعد از به صدا درآوردن قرچ و قروچ دنده ها و ستون فقرات و سر دادن ناله اي مضحك بلند شدم و با سرعت كافه را ترك كردم.
در اين واويلا باد سردي كه برايم حكم نوشدارو داشت به صورتم شلاق كشيد. چند بار طول بلوار را با بي حوصلگي رفتم و برگشتم تا توانستم از شوك بيرون بيايم و كم كم افكارم را تنظيم كنم. به فكر فرو رفتم. به خود نهيب زدم كه احمق اين چه دسته گلي بود كه به آب دادي؟ گيرم زني به شوخي يا به جد يك يادداشت روي شيشه اتومبيلت گذاشته باشد، بايد اينهمه ناشي بازي درميآوردي؟ من پير خر، بايد به خاطر همچون چيزي دست و پايم را گم ميكردم و در انظار عموم چنين آبروريزي اي به وجود ميآوردم؟ علاوه بر اين زن به من ردي نداده بود كه او را بايد حتما در آن رستوران پيدا كنم. بلكه نيمه شب به كوچه فيشر پلاك 17 دعوتم كرده بود. حقم بود كه چنين بلايي سرم بيايد. بعد كمي به خودم دلداري دادم كه بله، با اين همه دليلي براي دلسردي وجود ندارد. همانطور كه حافظ شيراز فرموده:
در بيايان گر به راه كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور!
به ساعتم نگاه كردم. كمي به نيمه شب مانده بود. "خدا را شكر! خيلي دير نشده" پيش خودم فكر كردم، فقط نيم ساعت لازم است تا بتوانم خودم را به خانه اش برسانم. نبايد بگذارم در نخستين قرارمان چشم انتظار بماند!" بدبختي روي بدبختي! در اين ميان برف هم شروع به باريدن كرد! نه، اين برف نبود، بلاي آسماني بود، مخلوطي از برف، باران و تگرگ بود كه به طرف زمين سرزاير شده بود. يقه ام را بالا كشيدم. دكمه هاي پالتويم را بستم و با گامهاي بلندتر و تندتر به سوي محله قديمي شهر (Altstadt) به راه افتادم. همان جا كه كوچه فيشر، خانه دلبند من قرار داشت. وقتي با زحمت بسيار ساختمان چند طبقه پلاك 17 را محصور در محوطه اي تاريك پيدا كردم، ساعت كليسا، يك بامداد را نواخت. نتوانستم اسامي را روي زنگهاي چپ و راست بخوانم. در ساختمان را با صداي بلند گشودم. براي آنكه بر ترس و ترديد خود غلبه كنم پله ها را يك به يك شمردم. نفس زنان خود را به پله پنجاه و چهارم در طبقه ششم رساندم. همانجايي كه در سمت چپ، اميد بزرگم چشم به راه من بود. چراغ راهرو را روشن كردم و روي كفش كن آپارتمان واژه دوستانه "سلام" را ديدم. نامي روي زنگ در خانه نوشته نشده بود. چند دقيقه اي پشت در توقف كردم. جرات زنگ زدن و يا دق الباب نداشتم. از چشمي در ميشد نور ضعيفي را مشاهده كرد. گوشم را محكم به در چسباندم. موسيقي رمانتيك آرامي گوشم را نواخت. "اوه خداي من! هنوز بيدار و منتظر من است!" چند باري انگشتم را روي زنگ در گذاشتم اما شهامت نداشتم دكمه زنگ را فشار دهم. انگشتم را پس كشيدم. بي شك در اين لحظه فشار خونم دويست و ضربان نبضم بالاي صد و چهل بود. تپش قلبم مانند صداي طبل در گوشم مييچيد. از دلهره و بي شهامتي خودم به خشم آمدم: آن سوي اين در، يك زن فوق العاده زيبا، احتمالا در يك لباس خواب توري و جادويي، با موسيقي رمانتيك، شراب قرمز و نور شمع منتظر مرد روياهايش كه من باشم نشسته است. اين ميوه بهشتي نيم ساعت تمام منتظر من است كه با زانوان لرزان پشت در اين دست و آن دست ميكنم كه آيا زنگ بزنم يا نه! سرزنشي كه بر خود روا داشتم تاثير زيادي بر من گذاشت و با تمام نيرو زنگ را به صدا درآوردم. به گونه اي كه آرامش نيمه شب آن ساختمان را به هم زدم. كمي بعد از آن صداي گامهايي را شنيدم كه به در نزديك ميشدند. بعد صداي چرخيدن كليد در قفل به گوشم رسيد و در باز شد. در اين لحظه چراغ اتوماتيك راهرو خاموش شد. و من در روشنايي خانه شبح غول آساي مردي را ديدم كه با قدي در حدود دو متر و با شانه هايي پهن با روبدوشامبري به تن، در چهارچوب در ظاهر شد. موهاي نسبتا بلند او كه رنگ طلايي تيره اي داشت به گونه اي آشفته روي صورتش ريخته بود و قطرات عرق پيشانيش را پوشانده بود. به نظر ميرسيد در حال انجام امر بسيار مهمي بوده و در نيمه هاي كار مزاحمش شده اند. با نعره پرهيبتي از من پرسيد: "كي هستيد؟" اين جا چكار داريد؟" با ترس و لرز جواب دادم "م م م ن ن ن ن مي مي مي خوا خواستم خدمت خاخا خانم ب ب برسم!" مرد غول آسا پيش از آن كه منفجر شود با نعره اي مهيب پرسيد "منظورت چيه؟ با كي كار داري؟" احساس كردم دنيا بر من تنگ و تاريك شده است. با سرعت جن بر پاشنه پايم چرخيدم و دستم را به نرده ها گرفتم و با سرعت برق از پله ها پايين دويدم. افتادم. بلند شدم، افتادم و دوباره بلند شدم. نعره و نهيب آن غول بي شاخ و دم كماكان از پشت سرم ميآمد: "صبر كن ببينم اي مادر به خطا! خوك لعنتي! صبر كن! ميگيرمت!"
تازه 54 تا پله را پشت سر گذاشته بودم و در دو متري در عمارت بودم و ميخواستم خودم را از شر آن جانور هولناك خلاص كنم كه ديدم چند تن از ساكنين، در حال ورود به ساختمان هستند. نه راه پيش داشتم نه راه پس. صداي پايين آمدن غول از پله ها در گوشم ميپيچيد. محاصره شده بودم. تنها راه فرار، پله هاي زيرزمين بود. همه جا تاريك و خيس بود. روي دومين پله ليز خوردم و مثل يك توپ به پايين غلطيدم. همانطور كه از هر طرف به چوپ و آهن اصابت ميكردم به پايين ترين نقطه زيرزمين رسيدم. تقريبا از درد و ترس بي هوش بودم كه در همين لحظه، ناگهان سطل روغني از قفسه اي به پهلو افتاد و مايع غليظي روي سرم ريخت و از يقه لباسم به تيره پشتم جاري شد. در اين حال، صداي آن غول نكره را كه دم در ورودي با همسايه ها حرف ميزد شنيدم. او ميخواست بداند كه آيا آنها دزدي را كه همين الان از پله ها پايين دويده بود ديده اند يا نه. بعد پارس وحشتناك سگي را شنيدم. ترس من از سگها، چه سگهاي كوچك و عروسكي و چه سگ هاي قوي هيكل و شكاري زبانزد همه بود. اين پارسي كه دم به دم نزديكتر ميشد به سگهاي ريزاندام پكني تعلق نداشت. از ترس، سرما و درد و خيسي را فراموش كردم. خود را در حاشيه ديوار زيرزمين مچاله كردم. مثل مرده ها در جاي خود خشكم زد. آنطور كه من خشكم زده بود، سگ هم شايد فكر كرد كه من يك موميايي هستم لذا فقط بويي كشيد و از من رد شد. شايد هم به خاطر بوي گند رنگي كه روي سر و تنم ريخته بود از من روي برگرداند.
تازه ميخواستم نفسي تازه كنم كه سگ بي صاحب مانده برگشت و پايش را بالا گرفت و با لذت بر من شاشيد. بعد به دنبال صداي صاحبش رفت و مرا در حالي كه خدا نصيب هيچ كس نكند تنها گذاشت.
بيرون در خيابان، وقتي تصويرم را در شيشه ويترين يك مغازه ديدم، خودم را نشناختم. پالتوم پاره شده بود. شلوارم از هم شكافته و يك تاي كفشم را به هنگام سقوط در زيرزمين از دست داده بودم. در صورت، آرنج ها و زانوهايم خراشيدگي وجود داشت. بوي شاش سگ و بوي گند رنگ روغن موجب ميشد كه تك و توك رهگذراني كه در اين ديروقت شب از كنارم ميگذشتند دماغشان را بگيرند. يك الكلي مفلوك، تنها موجود زنده اي بود كه مرا در آن حالت دلجويي داد. او در حاشيه پياده رو، روي هواكش گرم يك انبار و در كنار آت و آشغال هايش لم داده بود تا از گرمايي كه از درز ميله ها بيرون ميزد بهره مند شود. فكر كرد من هم از قماش خودش هستم. لذا با لبخندي گفت: "بيا رفيق! بيا! بشين كنارم و لبي تر كن! حالتو جا مياره!"
با علاقه تنگاتنگش نشستم و جرعه جانانه اي از شيشه مشروبش كه در آن لحظه براي من از گرانترين شامپاين دنيا گواراتر بود سر كشيدم. او دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت: ميخوام رازي رو باهات در ميون بذارم. ميدوني چيه رفيق!" من با قيافه اي پرسشگر نگاهش كردم. ادامه داد: "همه چيز گهه گه! دارم بهت ميگم همه چيز فقط انه!" اي كاش ميدانست كه دارد حرف دل مرا ميزند!
كمي بعد از ساعت سه صبح بود كه من به ماشينم در كونيگزاله Koenigsallee رسيدم. يادداشت شوم آن زن ناشناس هنوز هم زير تيغه برف پاكن بود. نگاه نفرت باري به آن انداختم و تمايلي نداشتم كه دوباره به آن دست بزنم. كليد را درون قفل ماشين كردم تا در را باز كنم. كليد داخل نشد. دوباره و چندباره امتحان كردم. نتيجه اي نداشت. اين كليد به اين قفل نميخورد. نخواستم و نتوانستم بفهمم كه چرا در باز نميشود. در سمت ديگر را آزمايش كردم تمام زحماتم بي نتيجه ماند. از روي خشم و ناراحتي با لگد به چرخها و با مشت به شيشه ها كوبيدم.
ناگهان اتومبيلي در كنارم توقف كرد و دو نفر پليس از آن پياده شدند. يكي از آنها آشكارا دستش را روي اسلحه اش آماده گذاشته بود. ديگري پرسيد: "داريد چكار ميكنيد؟" با اين اميد كه شايد بتوانم از اين خدمتگذاران مردم كمكي بگيرم، جواب دادم: "در ماشينم باز نميشه". او با ناباوري پرسيد: "يعني ميخواهيد بگوييد اين اتومبيل مال شماست؟" با تندي و قاطعيت جواب دادم "بله، مسلمه كه مال منه!" افسر پليس نگاهي مشكوك به سرتاپاي من انداخت و آنگاه گفت: "پس لطفا مداركتان را نشان بدهيد!" من مداركم را به او نشان دادم. او رفت به سمت عقب اتومبيل و سند ماشين را با نمره ماشين مطابقت داد و سند را به من برگرداند. با تمسخري پيروزمندانه گفت: "اين مدارك مربوط به اين اتومبيل نيست! خودتان نگاه كنيد!" به پلاك ماشين نگاه كردم و حالت برق گرفتگي به من دست داد. مرد پليس حق داشت. با اين كه اين اتومبيل ساخت همان كارخانه اتومبيل من بود و رنگ و شكل اتومبيل من را داشت اما اتومبيل من نبود و به شخص ديگري تعلق داشت. اتومبيل من دقيقا در آن سوي خيابان قرار داشت. زير تيغه برف پاك كنش يك برگ جريمه به چشم ميخورد.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  دوستان گرامى! در اين صفحه نقدهايى كه برخى صاحبنظران بر داستانهاى مسعود عطايى نوشته اند، تقديم تان مى شود