سايت مسعود عطايى

سروده هايى از "شعله هاى پاييزى"، نسخهء ويژهء چاپ

 

 

 

 

  التماس

 

چون کبوتری سپيد، ميان موجی بيکران از کلاغ

مرا به سوی خود کشيدی.

نگاه معصومانه ات به بند چشمان حريصم افتاد و

چون پروانه ای در دام عنکبوت

بيهوده پر و بالی به رهائی زد و رام شد.

اضطراب در چشمانت طغيان کرد و

صدای قلبت را شنيدم.

به آنی کلاغان محو شدند و شهباز وجودم تن کبوترای ات را تمنا کرد.

به التماس گفتی:

"از من بگذر من پرنده ای زخم خورده ام."

می خواستم بگذرم ولی تار و پودم خواستنت را فرياد می زد!

حال ...

نه صيدی و نه صيادی:

من و خاطره ای شيرين،

تو و اندوهی ديرين.

من و شوقی نو در سر،

تو و زخمی ديگر.