|
ياغی
نمی خواهم آن زندگی را که چون رود خاموش
شب و روز يکسان روانست،
و يا همچو مرداب بی عشق و جانست.
من آن زندگی را گرامی شمارم
که راهی بلاخيز و مشگل بپويد،
چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد.
نمی خواهم آن زندگی را که چون مرغ خانه، به اميد دانه،
نگاهش به دست کسی بسته باشد
و در شامگاهان درون قفس
بی هوا و هوس خسته باشد
و يا همچو کرکس برد لاشه ی نيم خورده به خانه.
من آن زندگی را ستايم که فاخر چو شهباز
دلير و سرافراز، به بی انتهای دل آسمان پرگشايد،
و گر هم شود سرنگون او، بغلتطد به خون او،
شود راهش افسانهء ماکيان ها
که گويند پيران برای جوان ها
من آن زندگی را نخواهم که گمنام آيد و گمنام ماند
و گمنام چون بچه ماهی بميرد.
نه، هرگز!
ولی دوست دارم که چون قوی زيبا
"ز آغوش دريا درآيد، شبی هم در آغوش دريا بميرد"
من آن نيستم کز سر مصلحت سر به درگاه ظالم گذارم
و يا از غم نان نيايش کنم ناکسی را
و يا گل بنامم خسی را.
نی ام گوسفندی که از ترس جان
سر به زير افکنم، ناسزا بشنوم، چوب بر تن خورم
خوار و شرمنده و زار.
من آن ياغی ام، کز سرش سربلندانه سر می کشد
دار!
مگو با من از صبر و فرزانگی، من نه آنم
که همچون علف هرزه رويم،
و همچون حبابی بر آبی بميرم.
من آن تک درختم به صحرا
که بيمی ندارم ز توفان چو بر شاخه هايم نشانی ز برگست
مگو با من از صبر!
چون صبر همسايهء نيستی،
صبر مرگست!
|
نسخهء ويژهء چاپ
|
|
بازگشت به فهرست اشعار |


شعله های پاييزی
سروده های مسعود عطايی
چاپ اول: دسامبر 2000 م (دی ماه 1379)
ناشر: نشر نيما (آلمان ـ اسن)
ISBN:3-935249-41-1
|