|
« آمدی
جانم بقربانت ولی حالا چرا؟ »
شهریار
کجا
بودی
ماه ِ من آنگه که سرمست و جوان بودم کجا بودی ؟
خوش بَر و بالا چو ماه ِ آسمان بودم کجا بودی ؟
استوار و روشنائی بخش ، از خود بیخود و بیباک
تاکه درهرجمع چون شمعی عیان بودم کجا بودی ؟
آمدی حالا که بس درمانده و زار و پریشانم
آن زمان هایی که رأس کاروان بودم کجا بودی ؟
ناتوانی در جوانی دور بو د از من بُتا ، امّا
این چنین امروز ، دیروز آنچنان بودم کجا بودی ؟
توده ی خاکستری مانده بجا زان شور و غوغا ها
سیل هستی سوز یک آتشفشان بودم کجا بودی ؟
چون پلنگی تیرخورده میروم آهسته آهسته
روزگاری که دَوان چون آهوان بودم کجا بودی ؟
تا فلک سر می کشید آری طنین ِ خنده های من
آن خوش ایّامی که من شیرین زبان بودم کجا بودی ؟
شور بختی ِ منست این یا ز تو ای آخرین عشقم
یک زمان عاشق ترین مرد جهان بودم ، کجا بودی ؟
۲۴ / ۳ / ۲۰۰۵
|