|
« مشکِل عشق »
خوشا دوران زیبائی که غوغا بود در دلها
خوشا فرخنده
ایّامی که سَر شد همچنان رویا
جوان بودیم و مستِ بادۀ خوشرنگِ بیباکی
به زیر پایمان –
هچون عقابی – دامن ِ صحرا
توگُل بودی و من پروانه ای دیوانه ی شهدت
تو از
دلدادگی چشمه ، من از آشفتگی دریا
به پیش ِ چشم ما امروز و فردا هر دو یکسان
بود
نه رنجی در پی ِ
امروز و ترسی از پس ِ فردا
دریغا آن زمان بگذشت و ما درمانده در راهیم
سمندِ
ناتوان دیگر نتازد مست و بی پروا
خزان دیده بداند دردِ من را و آنچه می گویم
,, کجا دانند
حال ما سبکباران ساحل ها – ٬٬
هنوز آن عشق ِ دیرینه درون ِ سینه می جوشد
ولی چون
آتشی مانَد کزو خاکستری برجا
بده دستت بدستم تا جوانی را زنو یابم
بیا
بنشین کنارم تا شود شوری دگر برپا
رهی دشوار و زیبا بود این راهی که پیمودیم
,, که عشق آسان نمود
اوّل ولی افتاد مشکل ها ٬٬
مسعود عطائی
29.11.06
آسمان غربت
"به هر كجا كه روى آسمان همين رنگست؟"
چرا كه ماه و ستاره در اين ديار غريب
در آسمان خدا رنگ ديگرى دارند؟
اگر چه گرد جهان كهكشان ژرف يكيست
زمين يكيست (هوا هم)، سكوت و حرف يكيست
صداى هق هق گريه طنين خنده يكيست
ز پا فتاده يكى، رهرو و دونده يكيست
ولى به موطن من ـ سرزمين كودكى ام ـ
جهان و هر چه در او بود رنگ ديگر داشت
صداى زمزمه ى بركه زنگ ديگر داشت.
ستارگان همه با فكرم آشنا بودند
نشانه اى ز شكوه خرد خدا بودند
هميشه نيمه شبان ماه نقره فامى شب
سراغ من چو هماى خجسته مى آمد
دمى كنار بستر من مى نشست و مى خنديد
به جسم من نفسش جان تازه مى بخشيد.
بگو به من تو پادشه شب، بگو به من اى ماه:
در آسمان، تو همان ماه روزهاى خوشى؟
كه گاه نيمه شبان روى بام خانه ما
كنار بستر من عاشقانه مى آسود؟
چه شد صفاى تو،
شوق و جوانيت كه ربود؟
بگفت ماه: تو اى عاشق هميشه غريب
منم همان مه بگذشته نوعروس سپهر
اسير نقره ى نورم، زمين و اختر و مهر
تو نيستى دگر آنكس كه بوده اى اما
منم بجا و ترا نيست فرصت فردا!"
چنين بگفت و چهره ى ماهش دوباره خندان شد
به زير لكه ى ابرى سياه پنهان شد
24.01.2003
|